دوست دارم برم یه جای خیلی دور...
یه جزیره کوچیک وسط یه اقیانوس بزرگ...
کسی نباشه فقط خودم و خدا ...
اینقدر داد بزنم که خدا صدامو بشنوه...
بهش بگم خدا هیچی ازت نمیخوام فقط جونمو بگیر منو ببر پیش خودت...
خدایا از بنده هات خسته شدم....
اونا مث تو نیستن...
خدایا اگه الان پیشم بودی اشکای رو صورتمو می دیدی...
خدایا چرا من اینطوریم؟؟؟
خدایا من تو زندگیم هیچی کم ندارم...هیچی..به خدا قسم هیچی کم ندارم...خدایا شکرت ولی من از این دنیایی که ساختی بدم میاد
خدایا مگه اشکامو نمی بینی؟؟؟خدایا مگه ...؟؟؟؟ اصلا منو می بینی؟؟؟ اون بالا نشستی حواست به پایین هست؟؟
خدایا من بدم ولی تو که خوبی...خدایا من حوصله خودمم ندارم...چیکارکنم؟؟
خدایا دیگه حرف نمیتونم بزنم...دیگه جون ندارم ...چرا نمیای با من حرف بزنی؟؟؟
همش من حرف میزنم...خدایا مگه تو صدامو نمیشنوی؟؟؟
خدایا کاشکی پیشت بودم...
خدایا منو ببر پیش خودت...
خدایا من از بنده هات میترسم...
اونا همیشه منو تنها میذارن...مخصوصا اونایی که دوسشون دارم....
ولی مطمئنم تو هیچوقت منو تنها نمیذاری...
خدایا من دلم برات تنگ شده ...کجایی آخه؟؟؟
خدایا موظب همه بنده هات باش مخصوصا ...
خدایا دوست دارم...شب بخیر