بالاتر از عشق

درود وسلام برشما دوستان گل

امروز به درخواست دونفر از دوستان یعنی یلدا خانم و نهال زیبا یکی از شعرامو که تازگی سرودم براتون اینجا می نویسم امیدوارم خوشتون بیاد

درضمن به انجمن ادبی اداره ارشاد شهرستان هم پیوستم وخیلی خوشحالم که بازم استادمو می بینم و بهمون کمک میکنند

راستی به دوستان شاعر یه توصیه دارم که حتما به سایت شعرنو یه سربزنید وعضو بشید...خیلی سایت جالبیه کل شاعران ایرانی دورهم جمع میشن وشعر میفرستن

منم تا الان یه شعر و یه متن ادبی فرستادم.آرامنمایش دادن...خیلی دوس دارم شعرایی که ازده سالگی سرودم تا الان همشو بفرستم تا ایراداتشو بدونمخنده

این شعرو به افتخار یلدا ونهال جون میزارم امیدوارم خوشتون بیاد...کپی نکنیدااخم

 

 

ای کاش...

گل سرخی بودم

میان دست هایت

یا اشکی بودم

روی گونه هایت

ای کاش..

من تو بودم

یا...

تو   من بودی

تا این که باور میکردی

سپیدی گل سرخ را

و خوشبختی اشک هایت را

 

فاطمه.ط


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 11 بهمن 1394 :: 16:12 :: توسط : balatarazeshgh

متضاد عشق نفرت نیست

بی تفاوتی ست

دوریست


ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 01 بهمن 1394 :: 14:50 :: توسط : balatarazeshgh

نازی ها

تانک داشتند

روس ها توپ

انگلیسی ها

با لبخند

گندمزارهایمان را درو کردند...

وتو...

از کدام کشوری

که با دست خالی مرا غارت کردی؟

 

 

فاطمه ام شعرم دوستت دارم...من شاعری بودم که سالها خود را به عاشقی زده ام اکنون به اصل ونسبم برگشته ام


ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 01 بهمن 1394 :: 14:45 :: توسط : balatarazeshgh

یه پاییز زردو

زمستون سردو

یه زندون تنگو

یه زخم قشنگو

غم جمعه عصرو

غریبی حصرو

یه دنیا سوالو

تو سینه ام گذاشتی...

جهانی دروغو

یه دنیا غروبو

یه درد عمیقو

یه تیزی تیغو

یه قلب مریضو

یه آه غلیظو

یه دنیا محالو

تو سینه ام گذاشتی...

 

تیتراژ سریال شهرزاد بود که آخرش میگه عزیزم کجایی رفیقم کجایی؟

اما دیدم این تکه آخریش مناسب حال من و اون نیست...چون رفیق بود . عزیز بود اما الان ...


ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 01 بهمن 1394 :: 14:37 :: توسط : balatarazeshgh

بازم سلام...

امروز میخوام از رویای بچگیم بگم

از بچگی دوس داشتم نویسنده بشم

از  7سالگی داستان میگفتم از 10 سالگی هم شعر میسرودم

همیشه تو مدرسه یواشکی کتابای غیردرسی میخوندم...همیشه ازکتابخونه مدرسه بیشترازهمه کتاب امانت میبردم و میخوندم...تودانشگاهم تقریبا همنطورم

با اینکه یه چندسالی هست از این استعدادم غافل شدم اما گاهی وقتا شعر میگم...

درحال حاضر دارم یه رمان مینویسم انشاالله به زودی تموم میکنم

دعا کنید بتونم چاپش کنم...یعنی آرزومه

خداروشکر داییم  تو حوزه نویسندگیه منم میتونم ازش یه کمکایی بگیرم

نویسنده خوب شدن درکنار درسم مهمترین هدف زندگیمه درحال حاضر...مطمعنم یه روزی به مهمترین رویای زندگیم میرسم

راستی چندتا دوست نویسنده هم دارم توی شهرخودمون که البته استادم هستن...خیلی دوسشون دارم مخصوصا آقای کاظم دهقانی نویسنده بزرگ شهرستان که از 11سال

گی استاد ومشوق من بود وهستن....

دارم یه وب جدید میسازم اگه مایل بودید آدرسشو میدم....بااااااای


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 21 دی 1394 :: 16:29 :: توسط : balatarazeshgh

تا خدای بنده نواز است به خلقش چه نیاز

میکشم ناز یکی تا به همه ناز کنم


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 29 آذر 1394 :: 16:41 :: توسط : balatarazeshgh

سلام.باز من اومدم

بعد از ماه ها اومدم تا حرفای آخرمو بزنم

بیشتر از یک ساله که محمدرضا به این وبلاگ سر نمیزنه...نمیدونم شایدم سر میزنه اما کامنت نمیزاره که البته بعید میدونم

هرچند دیگه برام مهم نیس فقط میخوام واسه شماهایی که میاین وب عاشقونه میسازین واسه عشقتون و دم از عاشقی میزنین بگم

من و محمدرضا دقیقا 30 آبان تموم کردیم با خواست خودش.با شکستن غرور من خودشو خلاص کرد و رفت.

امروز 29 آذر هست و تقریبا یک ماه از جداییمون میگذره

نمیگم زجر نداشت خیلی زجرآور بود خیلی

باورش برام سخت بود کسی که انقدر خوب و پاک و مهربون و بی نظیر و باوجدان تصورش میکردم اینطوری منو له کنه

تا حد مرگ خورد شدم و دلم شکست

اما دوباره خودمو پیدا کردم و به زندگی عادی برگشتم

فکر میکنه من خبر ندارم با دخترعموش نامزد کرده...هه...فقط میگم ایشالا خوشبخت بشن

خداروشکر دفتر این عشق بی سرانجام بسته شد

من الان دارم به یه زندگی جدید فکر میکنم... تمام سعی ام اینه که گذشته رو بریزم دور

خیلی از خدا خجالت میکشم که به جای عشق الهی عشق یه بنده رو تو دلم پرورش دادم

از من به عنوان یه خواهر نصیحت میکنم هیچوقت غرورتونو بخاطر یه بنده نشکونین

هیچکس جز خدا لایق عشق شما نیست

کسی که شمارو بخواد خودشو به آب و آتیش میزنه که بهتون برسه

بابام راضی نیست و شغل ندارم و سربازی نرفتم و درسم تموم نشده و ..این حرفا همش کشکه..

من حالا دارم میفهمم چقدر احمق بودم که خواستگارامو که اکثرا خوب بودن و وکیل و مهندس  ونظامی بودن و بهترین موقعیتارو داشتن پس میزدم بخاطر آدمی که اصلا یه ذره هم به فکر من نبود...

اشتباه منو تکرار نکنین...خداروشکر بلاخره متوجه اشتباهم شدم...امیدوارم خدا منو ببخشه

اگه خدا بخواد میخوام یه زندگی آروم و عالیو شروع کنم دعامون کنید

برای اون بنده خدا جز خوشبختی چیزی آرزو نمیکنم به هرحال عشقم بود و عشق لایق احترام...

منم آدم دیگه ای شدم ... دیگه سعی میکنم جلو اشکامو غصه هامو دلتنگیامو بگیرم

هروقت یادش میفتم بغضمو میخورم و فورا فکرمو عوض میکنم که فراموشش کنم

آهنگای شاد گوش میدم که بهش فکرنکنم

خودمو سرگرم میکنم و...

 هیچوقت نمیفهمیدم چقدر عاشقشم حالا که دارم سعی میکنم فراموشش کنم میفهمم چقد عاشق بودم و نمیدونستم...

به هرحال گذشت...دیگه هیچوقت غرورمو بخاطر هیچکس زیر پا نمیزارم...هه...دیگه مغرور شدم بدجور

چون تازه قدر خودمو میدونم...تازه میفهمم چقدر ارزشم بالاست

 خیلیا آرزومو دارن..اگه بشمارم و بخوام بگم شاید باور نکنید

دعا کنید زندگی جدیدم قشنگ و خدایی باشه


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 29 آذر 1394 :: 16:09 :: توسط : balatarazeshgh

بهارم رفت و... یارم نیومد.......

 

 

دل داغونوم طاقت نداره.......


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 24 خرداد 1394 :: 23:21 :: توسط : balatarazeshgh

یک نگاه یار من

 می برد صبر و قرار من


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 24 خرداد 1394 :: 23:15 :: توسط : balatarazeshgh

نمیدونم میای اینجا یا نه...نمیدونم میخونی یا نه...ای کاش میومدی

یادش بخیر قبلا چقدر  باهم خوب بودیم و تو دوسم داشتی اما من هنوزم دوست دارم هنوز

یادته چقدر باهم حرف میزدیم

یادته چقدر میومدی بهم نظر میدادی

یادته چه شور و شوقی واسه هم داشتیم

یادته......................

یادته چه خاطراتی باهم داشتیم

اما تو همه رو فراموش کردی و...........

الان دارم با گریه مینویسم چشام پر اشکه...درست نمی بینم

ای کاش من می مردم و این روزا رو نمی دیدم...بی تفاوتی و بی مهری تورو نمیدیدم

بد کردی بد

یادش بخیر یه روز منو دوست داشتی یادش بخیر

قسم خوردم که نیام طرفت آخه خیلی وقتا اومدم طرفت ..دلم تنگ شد زنگ زدم پیام دادم....اما تو یه رفتاری کردی سرد بودی که خجالت کشیدم خورد شدم

له شدم و تو خودم شکستم...اما بازم دوست دارم

من که دیگه رویی ندارم

دیگه قسم خوردم نیام طرفت

ولی محمدرضا تو که منو میشناسی...من همونم همون فاطمه فقط قلبم بدجور شکسته

فقط تو میتونی قلبمو خوب کنی فقط تو

ای کاش تو بیای طرفم ای کاش

تا تو نیای دلم آروم نمیشه

تو تنها دلخوشی زندگیم بودی بعد ازتو من چیکارکنم

باورم نمیشه هنور ........هیچی باورم نشده هنوز....

نمیگی حالا کی باید اشکای منو پاک کنه؟؟؟

توکه اینطوری نبودی عزیزدلم

توکه مهربون بودی کاش بیای اشکامو پاک کنی

 

ای کاش برگردی...

 


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 24 خرداد 1394 :: 23:09 :: توسط : balatarazeshgh

درباره وبلاگ
فقط دعا کنید به عشقم برسم...***** ببرد از من قرار و طاقت و هوش* بت سنگین دل سیمین بناگوش* نگاری چابکی شنگی کلهدار * ظریفی مه وشی ترکی قباپوش* ز تاب آتش سودای عشقش * به سان دیگ دایم می‌زنم جوش* چو پیراهن شوم آسوده خاطر * گرش همچون قبا گیرم در آغوش* اگر پوسیده گردد استخوانم * نگردد مهرت از جانم فراموش* دل و دینم دل و دینم ببرده‌ست * بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش* دوای تو دوای توست حافظ * لب نوشش لب نوشش لب نوش*
نويسندگان
پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران