<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/posts/rss.xsl"?>
<rss version="2.0">
<channel>

<title>https://balatarazeshgh.loxblog.com</title>
<link>https://balatarazeshgh.loxblog.com</link>
<description></description>
<language>fa-ir</language>
<generator>loxblog.com</generator>
<copyright>loxblog.com</copyright>


<item>
<title>post</title>
<link>https://balatarazeshgh.loxblog.com/post-55</link>
<guid>https://balatarazeshgh.loxblog.com/post-55</guid>

<description><![CDATA[
بعضی ها لایق هیچ احساسی نیستند
حتی تنفر]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 05:08:05 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>باختی</title>
<link>https://balatarazeshgh.loxblog.com/باختی</link>
<guid>https://balatarazeshgh.loxblog.com/باختی</guid>

<description><![CDATA[
این تو بودی که باختی نه من !!!
من کسی رو از دست دادم که دوستم نداشت
اما تو کسی رو از دست دادی که عاشقت بود ...]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 05:08:05 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>..............................</title>
<link>https://balatarazeshgh.loxblog.com/post-432</link>
<guid>https://balatarazeshgh.loxblog.com/post-432</guid>

<description><![CDATA[
نفرینت نمیکنم....&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; (همین که جایت در دعاهایم خالی ست کافی ست )]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 05:08:05 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>فقط</title>
<link>https://balatarazeshgh.loxblog.com/فقط</link>
<guid>https://balatarazeshgh.loxblog.com/فقط</guid>

<description><![CDATA[
دلم دیگه براش نمی تپه
کاملا فراموشش کردم
فقط یه چیزی قلبمو آتیش میزنه
با بی رحمی خداحافظی کرد
...]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 05:08:05 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>آرزوی..</title>
<link>https://balatarazeshgh.loxblog.com/آرزوی</link>
<guid>https://balatarazeshgh.loxblog.com/آرزوی</guid>

<description><![CDATA[
ما هیچی نیستیم و این لطف خداست
ولی همین هیچی آرزوی خیلیاست]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 05:08:05 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>بخونید</title>
<link>https://balatarazeshgh.loxblog.com/بخونید</link>
<guid>https://balatarazeshgh.loxblog.com/بخونید</guid>

<description><![CDATA[
سلام
امروز عجب چیزی دیدم
نزدیک بود شاخ دربیارم....خداروشکر شاخ در نیوردم
آدم بی احساس کامنت گذاشته...خیلی عجیبه خیلی
نمیدونم چطوری گذرش به اینجا افتاده....والا ....
اول اینو بگم که من ایشونو بلاک کردم شمارشم حذف کردم
چون دردهاشو فراموش کردم اما درساشو نه....
عشق آدمو تغییر میده...شاید بدتر بشی شاید بهتر اما هیچوقت آدم سابق نمیشی
یه حرفای تو دلم سنگینه بزار بگم راحت شم
یادمه برای اولین بار که حرف از رفتن زد یعنی یکسال قبل ازاینکه کات کنیم....خیییییییییییلی حالم بدشد تاصبح گریه کردم روزم انگار روانیا رفتم دانشگاه ..همه فهمیدن حالم بده..اما به رو خودم نیوردم....دقیق نمیدونم یه روز یا دو روز بعدش بهم پیام داد که نفرینم کردی؟ گفتم نه....اون موقع بود که شناختمش...به جای اینکه حالمو بپرسه&nbsp;به فکر خودشه میترسه نفرینش کنم درحالی که من تا پای خودکشی هم رفتم چقدراحمق بودم نه؟...خخخخ....خیلی برام دردناک بود خیلی...
ایشون فکرمیکرد من کمبود دارم که انقد عاشقشم نمیدونه اینجا چقدر کشته مرده دارم چقدر برام می میرن ...هه....من همه زندگیمو فدای یه نفر کردم..حیفم میاد به وقتایی که هدر میدادم براش...قبض تلفنمون همیشه زیاد میومد..چقدرمن احمق بودم
حتی بخاطرش به هیچ پسری هم ه نگاه نمیکردم چون همه زندگیم یه نفر بود
یه چیزایی باید گفته بشه : که بعضیا هرفکر خواستن نکنن
بعداز این آدم انقدر سنگدل شدم که نگو خیلی زیاد بی احساس شدماگه بدونید تو این مدت دل چند نفرو شکستم...ولی عین خیالم نیست هیچ احساسی ندارم شدم مث خودش
خیلیای هستن که بعد از رفتن محمدرضا&nbsp; دلشون شکستم و نزاشتم حتی یه قدم وارد زندگیم بشن واقعا هم مرد بودن بااینکه محلشون نمیزارم ولی به پام وایسادن با تمام وجود اما اونی که عشقم بود پشتمو خالی کرد........میخوام بگم که یه نفر باعث شد من این همه بی احساس بشم که اشک پسر مردمو می بینم و دلم یه ذره هم نمیسوزه....دیگه شدم آدم آهنی...دلم برای هیشکی نمیسوزه
خداروشکر خیلی خاطرخواه دارم...خیلی خواستگار دارم خیلی...خیلیا بهم پیشنهادمیدن...همه دوسم دارن....همیشه خداروشکرمیکنم که انقدر دوس داشتنی ام اما
اما دیگه نمیتونم عاشق بشم
حتی نمیتونم کسیو دوست داشته باشم
کاملا بی تفاوت....همه چیو فراموش کردم خیلی راحتم چون دیگه قلبم کارنمیکنه 
آها اینم بگم......خیلی وقتا میشد بیش از ده بار&nbsp; که من میگفتم دیگه تموم کنیم و خداحافظی میکردم اما طاقت نمیوردم چندروز بعد دوباره پیام میدادم اما اون عین خیالشم نبود...سنگ بود
اما بار آخری که خودش گفت تموم کنیم واقعا تموم کردیم اونم طاقت اورد..بعضیا که مثل من عاشق نبودن....هه
آخ دلم برای خودم میسوزه که تا یکی دوماه بعدش انگار یه زخمی تو سینم بود....هنوزم هست .....دیگه نمیزارم کسی رو زخمم نمک بپاشه..کاش پیامای خواهرشو میخوند خودشو جای من میزاشت ببینم چه حالی پیدا میکنه
به سلامتی خودم که براش آرزوی خوشبختی هم کردم اما اون چی؟.......هیچ فقط گفت خداحافظ
این دلم خیلی پره....خیلی
برو با مریم جونت با هرکسی که میخوای خوش باش..........
فقط یادت نره منم خدایی دارم
خدا در دلهای شکسته ست خدا هیچوقت منو تنها نمیزاره...دستمو میگیره....آرومم میکنه...تواین مدت خدا کنارم بود اگه تو نبودی ولی خدا بود
نفرین نمیکنم ....در شان خودم نمی بینم کسیو نفرین کنم...فقط میگم ایشالا یه روز بفهمی من چی کشیدم...ازدواج که میکنی دختردار که میشی بلاخره...
&nbsp;فقط بدون خدا می بینه..........
&nbsp;
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 05:08:05 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>متضاد عشق</title>
<link>https://balatarazeshgh.loxblog.com/متضاد-عشق</link>
<guid>https://balatarazeshgh.loxblog.com/متضاد-عشق</guid>

<description><![CDATA[
متضاد عشق نفرت نیست
بی تفاوتی ست
دوریست]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 05:08:05 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>غارت</title>
<link>https://balatarazeshgh.loxblog.com/غارت</link>
<guid>https://balatarazeshgh.loxblog.com/غارت</guid>

<description><![CDATA[
نازی ها
تانک داشتند
روس ها توپ
انگلیسی ها
با لبخند
گندمزارهایمان را درو کردند...
وتو...
از کدام کشوری
که با دست خالی مرا غارت کردی؟
&nbsp;
&nbsp;
فاطمه ام شعرم دوستت دارم...من شاعری بودم که سالها خود را به عاشقی زده ام اکنون به اصل ونسبم برگشته ام]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 05:08:05 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>یه دنیا محالو تو سینه ام گذاشتی</title>
<link>https://balatarazeshgh.loxblog.com/یه-دنیا-محالو-تو-سینه-ام-گذاشتی</link>
<guid>https://balatarazeshgh.loxblog.com/یه-دنیا-محالو-تو-سینه-ام-گذاشتی</guid>

<description><![CDATA[
یه پاییز زردو
زمستون سردو
یه زندون تنگو
یه زخم قشنگو
غم جمعه عصرو
غریبی حصرو
یه دنیا سوالو
تو سینه ام گذاشتی...
جهانی دروغو
یه دنیا غروبو
یه درد عمیقو
یه تیزی تیغو
یه قلب مریضو
یه آه غلیظو
یه دنیا محالو
تو سینه ام گذاشتی...
&nbsp;
تیتراژ سریال شهرزاد بود که آخرش میگه عزیزم کجایی رفیقم کجایی؟
اما دیدم این تکه آخریش مناسب حال من و اون نیست...چون رفیق بود . عزیز بود اما الان ...]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 05:08:05 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>نویسندگی</title>
<link>https://balatarazeshgh.loxblog.com/نویسندگی</link>
<guid>https://balatarazeshgh.loxblog.com/نویسندگی</guid>

<description><![CDATA[
بازم سلام...
امروز میخوام از رویای بچگیم بگم
از بچگی دوس داشتم نویسنده بشم
از&nbsp; 7سالگی داستان میگفتم از 10 سالگی هم شعر میسرودم
همیشه تو مدرسه یواشکی کتابای غیردرسی میخوندم...همیشه ازکتابخونه مدرسه بیشترازهمه کتاب امانت میبردم و میخوندم...تودانشگاهم تقریبا همنطورم
با اینکه یه چندسالی هست از این استعدادم غافل شدم اما گاهی وقتا شعر میگم...
درحال حاضر دارم یه رمان مینویسم انشاالله به زودی تموم میکنم
دعا کنید بتونم چاپش کنم...یعنی آرزومه
خداروشکر داییم&nbsp; تو حوزه نویسندگیه منم میتونم ازش یه کمکایی بگیرم
نویسنده خوب شدن درکنار درسم مهمترین هدف زندگیمه درحال حاضر...مطمعنم یه روزی به مهمترین رویای زندگیم میرسم
راستی چندتا دوست نویسنده هم دارم توی شهرخودمون که البته استادم هستن...خیلی دوسشون دارم مخصوصا آقای کاظم دهقانی نویسنده بزرگ شهرستان که از 11سال
گی استاد ومشوق من بود وهستن....
دارم یه وب جدید میسازم اگه مایل بودید آدرسشو میدم....بااااااای]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 05:08:05 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

