بالاتر از عشق


ارسال شده در تاریخ : جمعه 08 آذر 1392 :: 13:02 :: توسط : balatarazeshgh

 

کوهنوردی می‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود کند.

پس از سال‌ها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد.

به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد.

به جز تاریکی هیچ چیز دیدهنمی‌شد.

سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره‌ها پشت انبوهی

از ابر پنهان شده بودند.

کوهنورد همان‌طور که داشت بالا می‌رفت، درحالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با

سرعت هر چه تمام‌تر سقوط کرد.

سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی‌اش را

به یاد می‌آورد.

داشت فکر می‌‌کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه

خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد.

در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت

 از ته دل فریاد زد: خدایا کمکم کن !

ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می‌خواهی؟

- نجاتم بده خدای من!

- آیا به من ایمان داری؟

- آری همیشه به تو ایمان داشته‌ام

- پس آن طناب دور کمرت را پاره کن!

کوهنورد وحشت کرد. پاره شدن طناب یعنی سقوط بی‌تردید

از فراز کیلومترها ارتفاع. گفت: خدایا نمی‌توانم.

خدا گفت: آیا به گفته من ایمان نداری؟

کوهنورد گفت: خدایا نمی توانم. نمی‌توانم.

روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد

در حالی پیدا شده که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود

و تنها نیم متر با زمین فاصله داشت . . .


ارسال شده در تاریخ : جمعه 08 آذر 1392 :: 12:58 :: توسط : balatarazeshgh

عزیزمی.....روزی هزاربارم بگم دوست دارم کم گفتم....هرچی سرچ کردم هرچی این وبلاگارو گشتم هرچی توی سایتا رفتم هرچی  هرچی گشتم یه جمله ای که لایق تو باشه پیدانکردم....واقعا تکی..بهترینی..بهترین...بهترین بهانه زندگیم دوستت دارم


ارسال شده در تاریخ : جمعه 08 آذر 1392 :: 12:46 :: توسط : balatarazeshgh

پســــر: حوصلــــم ســــر رفتــــه ):

دختــــر: از چــــی* !؟

پســــر: از دوستــــ بــــودن بــــا تــــو !

دختــــر: الــــان یعنــــی* بهــــم بزنیــــم ؟!

پســــر: نــــــــه........... بیــــــــا عروســـــــی* کنیــــم :* ♥♥♥


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 28 آبان 1392 :: 14:02 :: توسط : balatarazeshgh

 

 

 

من از نسل لیلی ام...

من از جنس شیرینم...

در وجود مادری رشد کرده ام و روزی کودکی در وجودم رشد خواهد کرد...

من دخترم...

با تمام حساسیت های دخترانه ام...

با تلنگری بارانی میشوم...

با جمله ای رام میشوم...

با کلمه ای عاشق میشوم...

با فریادی میشکنم...

با پشت کردنی ویران میشوم...

ب راحتی وابسته میشوم...

با پیروزی به اوج میرسم...

هنوز هم با عروسکهایم حرف میزنم...

هنوزم هم برایشان لالایی میخوانم...

هنوزم هم با مدادرنگی خانه رویاهایم را به تصویر میکشم...

هنوزم هم برای شکلات جان میدهم...

هنوزم هم با وعده شکلات داروهایم را میخورم...

من دخترم...

پر از راز...

هرگز مرا نخواهی دانست...

هرگز سرچشمه اشکهایم را نمی یابی...

هرگز مرا نمیفهمی...

مگر از نسلم باشی...

مگر از جنسم باشی...

من دخترم...

از نسل لیلی...

از جنس شیرین...

 


ارسال شده در تاریخ : جمعه 24 آبان 1392 :: 13:09 :: توسط : balatarazeshgh

{دختــر} کــه بـاشــی
 
{هـــزار بــار} هــم کــه بگـویــد :
 
دوستـــــــت دارد !
 
بـازهــم خواهــی پـرســـید :
 
{دوستــم} داری ؟
 
و {تـه دلـت} همیشــه خواهــد لــرزیـد !
 
دختــر کــه بـاشــی هــرچقــدرهــم کـه {زیبــــا} بـاشــی
 
نگــران زیبـــاترهایــی میشــوی کـه {شایــد} عاشــقش شوند !
 
هــر وقت کــه صدایت میکنــد :
 
{خوشــ♥ـگلم}
 
خــدا را شکــر میکنــی کــه در{چشمــان} او زیبایــی !
 
دســـــــت خـودت نیسـت
 
{دختـــر} کــه بـاشــی
 
همـــه {دیوانـــگی} های عالم را بــلدی . .

ارسال شده در تاریخ : جمعه 24 آبان 1392 :: 13:03 :: توسط : balatarazeshgh

 

مـَלּ همـ ــآنـ َـم
 
خـوب {تمـ ــآشـا} ڪـُטּ
 
בُختــَرے ڪـہ براے {בاشتــنــتـــ} ...
 
{تمــامـــ شبـــ} را بیـבار مـے مانـב
 
و با تـ ـویــے ڪـہ {نیــستے} حرف مے زنـב
 
בختــرے ڪـہ ...
 
{زانــو میــزنـב} لبــہ تختــش و چشمــــانش را مــے بنـבَב
 
و {تنــــهـا آرزویـــَش} را براے
 
{هـــزارمیـــن بـــــار} بـہ خـُـــבا یـــاב آور مـــے شود!!!
 
خـُــבا هم مثــل همیـــشهـ {لبــــخنـב} مے زنـב
 
از ایــטּ ڪـہ ×تـ ـــو × آرزوے همیشگے مـــטּ بوבے!!!

ارسال شده در تاریخ : جمعه 24 آبان 1392 :: 13:02 :: توسط : balatarazeshgh


ارسال شده در تاریخ : جمعه 17 آبان 1392 :: 12:38 :: توسط : balatarazeshgh

 


ارسال شده در تاریخ : جمعه 17 آبان 1392 :: 12:26 :: توسط : balatarazeshgh


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 14 آبان 1392 :: 22:52 :: توسط : balatarazeshgh

درباره وبلاگ
فقط دعا کنید به عشقم برسم...***** ببرد از من قرار و طاقت و هوش* بت سنگین دل سیمین بناگوش* نگاری چابکی شنگی کلهدار * ظریفی مه وشی ترکی قباپوش* ز تاب آتش سودای عشقش * به سان دیگ دایم می‌زنم جوش* چو پیراهن شوم آسوده خاطر * گرش همچون قبا گیرم در آغوش* اگر پوسیده گردد استخوانم * نگردد مهرت از جانم فراموش* دل و دینم دل و دینم ببرده‌ست * بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش* دوای تو دوای توست حافظ * لب نوشش لب نوشش لب نوش*
نويسندگان
پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران