بالاتر از عشق


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 03 فروردین 1393 :: 13:21 :: توسط : balatarazeshgh


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 03 فروردین 1393 :: 13:19 :: توسط : balatarazeshgh

دوست دارم رویای من...

 

اما نه از روی هوس

 

نه از روی نیاز

 

نه از روی طمع

 

بلکه فقط از روی عشق

 

عشقی که مرا تا اوج هفت اسمان برده است...

 

 

 

 

غروب که میشه بیشتر از هر وقت دلتنگت میشم...

 

باهر غروب هیجان ونشاط در دلم از درد فراق بی تو بودن غروب میکنه...

 

با هر طلوع امیدوار میشم وتموم بدنم جون میگیره انگار تازه متولد شدم...

 

میدونی چرااااا...؟؟؟

 

چون میگم دیگه امروز روز وصال دیدن یاره...

 

روزی که عشقمو در اغوش میگیرم...

 

اره هر روز دلم رو به این چیزا خوش میکنم...

 

امادریغ از اینکه تو بدون من نه غروبی داری ونه طلوعی...!!!

 

 

یکسال گشت وتوشه ی تو مهربانیت بود

 

حال که سال نو میشود...

 

بازم هم توشه ی تو همان مهربانیت خواهد بود

 

سال 93 را سالی سرشار از شادی وتندرستی برایت ارزومندم مهربانم...

 

 

 


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 03 فروردین 1393 :: 13:13 :: توسط : balatarazeshgh


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 26 اسفند 1392 :: 12:17 :: توسط : balatarazeshgh

زن مترادف است با بهانه...
بهانه هایش بی دلیل نیست...عاشقانه هایی است در پوششی از لحن کودک بازیگوش درونش...تا نیازهایش را برایت بازگو کند و تندیس غرورش پابرجا بماندو
سرما بهانه است دلش دستهایت را میخواهد...ترس از تاریکی بهانه است د...
لش امنیت وجودت را میخواهد...این بالش سفته خوابم نمیبره یعنی هوس کردم سرم را روی سینه ی تو بگذارم!!
این بهونه های عاشقانه فقط یک ترجمه دارد...دوستت دارد و به وجودت محتاج است...
دوست داشتن زن را باید از بهانه های وقت و بیوقتش از لوس شدن های بی دلیلش فهمید!!!


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 26 اسفند 1392 :: 12:17 :: توسط : balatarazeshgh


ارسال شده در تاریخ : جمعه 23 اسفند 1392 :: 12:12 :: توسط : balatarazeshgh

این روزهای سخت از هر انگشتم یک هنر می بارد

شب ها می بافم خیالت را

روزها می کشم دردهای نبودنت را

و غروب ها هم

وای غروب ها می رقصم با سازِ دلتنگی هایم


ارسال شده در تاریخ : جمعه 23 اسفند 1392 :: 12:10 :: توسط : balatarazeshgh


ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 22 اسفند 1392 :: 18:50 :: توسط : balatarazeshgh

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی... من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید.

 گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی و حرف بزني. آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی.  گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.

 گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت ...


ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 22 اسفند 1392 :: 18:46 :: توسط : balatarazeshgh

 

 

 من غرورم را مديون بارانم هنوز

 

باران را سپاس که پنهان کرد اشک هايم را

 

باران را سپاس که آبرويم را خريد تا نفهمند آدم ها

 

که من از "تنهايی" نيست که قدم می زنم

 

"من زير باران رفتم که آسوده خاطر ببارم"

 

"بی آنکه بترسم از نگاه کسی "

 

به سلامتی باران که حفظ کرد غرورم را

 

سر می کشم جام وفا را امشب .

 


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 19 اسفند 1392 :: 13:30 :: توسط : balatarazeshgh
درباره وبلاگ
فقط دعا کنید به عشقم برسم...***** ببرد از من قرار و طاقت و هوش* بت سنگین دل سیمین بناگوش* نگاری چابکی شنگی کلهدار * ظریفی مه وشی ترکی قباپوش* ز تاب آتش سودای عشقش * به سان دیگ دایم می‌زنم جوش* چو پیراهن شوم آسوده خاطر * گرش همچون قبا گیرم در آغوش* اگر پوسیده گردد استخوانم * نگردد مهرت از جانم فراموش* دل و دینم دل و دینم ببرده‌ست * بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش* دوای تو دوای توست حافظ * لب نوشش لب نوشش لب نوش*
نويسندگان
پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران